سالها پیش، در دهکدهای دورافتاده، پیرمردی با چند پسرش زندگی میکرد. شبی از شبهای سرد زمستان، برف سنگینی شروع کار به باریدن کرد و کمکم سقف خانهها را پوشاند.
پیرمرد برای آنکه سقف خانه زیر سنگینی برف فرو نریزد، گاو سفید و طلاییرنگ خود را سر برید و گوشت آن را کباب کرد. پسرانش نیز یکییکی سقف خانه را برفروبی میکردند و پس از خستگی، مقداری کباب میخوردند و دوباره به کار بازمیگشتند.
این کار تا صبح ادامه داشت. وقتی سپیده زد و آنان از خانه بیرون آمدند، دیدند که تمام خانههای دهکده زیر برف مدفون یا ویران شدهاند و تنها خانه خودشان سالم مانده است.
از آن پس، مردم این شب سخت زمستانی را «شب گاهیول» نامیدند؛ شبی که در میان مردم، بهعنوان یکی از شبهای بهمنماه و شبی پر از برف و سرما در یادها ماند.
برچسب:
نویسنده: هلیا جعفری